السيد مرتضى العسكري ( مترجم : كاظم خلخالى )
طب الرضا ( ع ) 111
طب الرضا و طب الصادق ( ع ) ( طب و درمان در اسلام ) ( فارسى )
از بنى هاشم در ( ابواه ) « 1 » دور هم جمع شدند ، و در ميان آنها . ابراهيم بن محمد بن على بن عبد إله بن عباس سفاح هم بود ، همچنين ابو جعفر منصور ، و صالح بن على ، و عبد إله بن الحسن بن الحسن ، و فرزندان او ( محمد و ابراهيم ) هم بودند ، و درباره خلافت سخن مىگفتند : آخرين نفريكه حرف زد ابو جعفر منصور بود . كه گفت : چرا خودتان را فريب مىدهيد ، به خدا سوگند اگر مىدانستيد ، يگانه شخصى كه مردم به زودى دعوت او را مىپذيرند ، اين جوانست : يعنى محمد بن عبد إله حرف مرا تاييد مىكرديد . همه گفتند به خدا سوگند راستى گفتى و ما اين را مىدانيم . پس همه آنها بمحمد بيعت كردند و دست او را گرفتند و او را نزد جعفر بن محمد الصادق ( ع ) فرستادند ، وقتىكه او در حضور حضرت بود حضرت فرمود ، اين قيام را نكن چون عاقبت ندارد ، عبد إله خشمناك شد و گفت : تو عقيدهات بر خلاف گفتهات مىباشد ولى حسد تو بفرزندان من ترا وادار به گفتن چنين كلمات كرد ، حضرت فرمود : به خدا سوگند حسد مرا وادار نكرد ، چون اين كار نه قسمت تست و نه قسمت فرزندان تست بلكه قسمت اين شخص است ، اشاره كرد بسوى سفاح ، و بعد از او هم قسمت اين شخص مىباشد اشاره كرد بمنصور ، بعد هم براى فرزند او ، كه آن شخص مدت زيادى در ميان مردم خدمت مىكند ابو جعفر ، به زودى محمد را در نزديكى ( سنگهاى زينت ) « 2 » مىكشد ، بعد هم برادر خود را با توطئه مىكشد ، آن موقع اينها پراكنده مىشوند و ديگر جمع نمىشوند ، تمام شد سخن حضرت امام جعفر صادق ( ع ) . منصور دو مرتبه بمحمد بيعت كرد : يكى در مكه ، و ديگرى در
--> ( 1 ) - ابواه محلى است در نزديكى شهر مدينه ( 2 ) - احجار زيت محلى است در حومه مدينه .